صبح آنلاین

دفترهای شعر

 

منظومه از رنج تنهایی

در درونم می دود موحش و پردرد، دود وهم آلوده و سرد پریشانی
می نگارد بر دلم انگار، زنگار غم را همچو مهری به پیشانی

با تو می گویم کنون زین رنج تنهایی
وز تو می نالم کنون بی هیچ پروایی

با تو هستم من، با تو ای سرمست
ای که در یادت ز یاد من جدایی هست

با منت روزی خیال با وفایی بود
یا که در قلبت حریفی در خفایی بود؟

فاش می دیدم که با من آشنا بودی
در غروب بی کسی هایم چو ماه روشنا بودی

روبرویم گر به گرمی می زدی لبخند
یا ز زنجیر گلو گر می گشودی بند،

در پس پرده چه می دانم چه می دیدی؟
دانه دانه میوه های عشق از باغ که می چیدی؟

گرچه می گفتی ز دوری ها نداری تاب
یا که بر چشمت نمی بینی نشان خواب،

هر چه بود و هر چه می گفتی
خوب می دانم ساده می خفتی

روبرویم خنده های گرم و تاب آلود
در قفایم خاطرات سرد و خواب آلود

حرف هایم رازهای سربمهری بود
کز دلم زنگار غم ها را نمی فرسود

رازها را از چه رو فریاد کردی؟
آرزوهایم چرا برباد کردی؟

دست پیشت بود گیره پس نفتادن
کار هر روزت بر دلم پای بنهادن

می نشستی گر به سامانی کنار من
می تکاندی گر ز رویایم غبار تن،

در سرت سودا سود دیگر بود
نقد من در کیسه ات بی بارو بی بر بود

نغمه هایت نخ به نخ حقه بازی بود
عاقبت سنگدل این چه سازی بود؟

نقشه های شوم خود را خوب می راندی
از جدایی یا شب رفت قصه های خوب می خواندی

ضرب می کردی گر به قلبم سکه ای زنگین
می ربودی هستیم را از پی تضمین

تو را مونسی باوفا می پنداشتم
در زمینی خشک و بایر بار می کاشتم

گر ز بی مهریت لب می دوختم
در خیالم بیستون می کوفتم

ترک عشق لیلیَم چاره اندیشید دوست
جان مجنون را چه چاره جز لَوَندی های اوست؟

در فراقش جز فغان از من نماند
قاصدی حتی پیامی از برای من نخواند

سینه سوز و کهنه بود این ناله ام
در جوانی راوی این ماتم صدساله ام

حال من ای نازنین آزاده بر خود پند گیر
تا نگشتی بی گنه در بند این رندان اسیر

دل سپردن گرچه نیکو تُحفه ایست
بیدلان را دل سپردن چاره نیست

تحفه ای بس نازنین است این صفا
دل فریبان را چه دیدی جز جفا؟

کام دل را از جفاکاران مجو
سوز دل را پیش دل سوزان مگو

غم گساری گرچه سخت است و گران
تا به کی در بند این بی ماتمان؟

لحظه ای شاد و همیشه در تکاپوی فرار
یکه ماندن به ز بودن بی قرار

آشنا یکدم برون از جلد پاک
خود ببین و قد بکش تا نیفتادی به خاک

جایگاه تو سپهر ابرهاست
مرغ دل در خانه بی صبرهاست

بند دل برگیر، مرغ دل پرواز ده
جان خَستَت را توانی باز ده

غم مخور ای رهسپار آخرین
نغمه گو باش و نوایی آفرین

نغمه ها از سوز دل آسوده کن
ساز دل را با خوشی پالوده کن

وقت تنگ است و دل آخر تنگ تر
سازها می خواهم خوشآهنگ تر

لحظه ها را مجال پرحرفی این درد نیست
چون بگفتی مرد، رویت زرد نیست

صفحه فرسایی شده سرگرمی هرروزه ات
سوته دل جان را بنوشان از شراب کوزه ات

 

برگ نخست | درباره ما | تماس با ما |©2008-2009|استفاده از مطالب این سایت تنها با ذکر منبع مجاز است