اين ثانيه هاي فراموش كار چه زود مي گذرند
مگر نمي بينند تك تك لحظه هايم را؟
مگر نمي دانند در اين روزهاي سرد و گرم بهاري
در اين گرگ و ميش حس بي قراري
گويي مني از من مرده است
با خودش راحتم را برده است
مگر سردي بهار را نمي انديشند؟
مگر نمي بينند اين برگ ها كه تن به هر باد ناآشنايي مي دهند
و خود را از گزند سوزان آفتاب بي مهر هم نمي پوشانند،
به گريه بي صدايم مي خندند
و گويي كسي نيست صدايشان را بشنود
تو خود صدايم را مي شنوي؟
من ِمن؟
سوته دل!
بيداري آيا؟
مي شنوي آيا؟
تو بگو از سوز دل!
بگوشم...