سرمی زند غبار تباهی به کوچه ها
رو می کند تبار سیاهی به سینه ها
در رهگذار روز و مه و سال و سالگرد
گورها ز مرده پر شود، دلها ز کینه ها
امروز اگرچه به حکم زمانه مانده ام
فردا بیا ببین به کناری فتاده ام
واز عمر خویش به شادی سرودی نخوانده ام
خوش رفت او که دل از بند غیر خویش
بگرفت و بر قدوبالای دوست بست
دوشم به راز سخن گفت آن یار کم وفا !
کاینجا هرآنکه عاشق و رسوای اوست هست
بگرفت و بر قدوبالای دوست بست
دوشم به راز سخن گفت آن یار کم وفا !
کاینجا هرآنکه عاشق و رسوای اوست هست