بیدار شو عزیز
بر رخوت این روزگار غریب آب سردی بریز
قصه رفتن تو تلخ است و غمبار
غصه دوری تو اما بی اختیار
برفی که روزی تو را برد،
اکنون هربار با خود توشه ای همراه می آورد
کوله باری از یاد و اشک و آه
ای برف !
ببین چه چیز را بردی و اکنون چه می آوری برایم !
و من باز هم به سپیدی تو می اندیشم
به پاکیت
و به شرمی که ازدیدن ناپاکی های زمین در تو نفوذ می کند
تا چند روزی بنشینی و سپس از شرم ذوب شوی
آری !
تو او را بردی
و تو را چیزی خواهد برد که من شرمش می نامم
پاک باش و دیرزی !