سازم را شكستم تا سوزي بيافرينم در دلي
اما چه سود بود مرا؟
جز اينكه كوهي بسازم از گِلي
سازم شكسته بود و دلم مي نواخت هنوز
تا بيافزايد بلكه بر گرماي محفلي
***
شب دو سه وقت مانده به بيدار آفتاب
دل تهي و مانده ز ديدار ماهتاب
رقصش گرفته گويا
خودكامه سياه
در خواب و بيدار رويا
نقش مي كند بر تار و پود اين فرش سپيد
اعجازي از اميد
از صبح و از سلام
ايجازي از كلام