هان اي دل اسير!
بنگر بر آسمان
كابر سترگ پير
بر پهنه كوير
مي گريد و هنوز
از سوز عاشقي قلبي شكسته است
در كنج بي كسي مردي نشسته است
هان اي دل اسير!
صبحي اگر دميد
بادي اگر وزيد
ياد رفيق پير،
درياب و سربگير
برخيز و زنده باش،
سوي وفا بگير
هان اي دل اسير!
گفتم كه خسته ام!
گفتم شكسته ام
پس چيست سستي ات؟
كم بود هستي ات؟
بس كن كه ديگرم شوق وفا گذشت
بر لوح سينه ام خوف بلا نشست
هان اي دل اسير!
حرفم به خود بگير!
تا گويم و هنوز
ترسم زحال تو – يا از خيال خود -
كآخر بدون بال
گردم وبال تو
افتم ز بال تو
هان اي دل اسير!
رنجاندي يار پير
روي دگر گزين،
سوي دگر بگير
كينجا ستاره مرد
باد بهاره مرد
كم سويي دو چشم
با خود نظاره برد
از كرده عبرت گير
شايد كه عاقبت
بگشودي بند و گير
وين جان خسته را
كوچاندي از كوير...
هان اي دل اسير...