دلم آزرد، شكست
بوف شوم شبگرد، بر لب بام نشست
ناگهان دست كدامين منحوس
راه عمرم بربست؟
چه شدهاستت اي مرد؟
ز چه رو رويت زرد؟
ميبرد بي برگرد
آنكه روزي آورد
من به اين دلهره ها مي گويم
- خسته از هرچه بنامندش عشق
مانده از وسوسه گرم تپش -
بس كنيدم ديگر
- اي خدارا، سخت است-
پس چه شد آن تابش؟
پس چه شد فكر عبث آسايش؟
ولي افسوس كنون
به غمم بوفِ عبس مي خندد
نگهم رو به افق مي بندد
اي خدايا، سخت است!
سر سودايم نيست
دلم انگار شكست،
پر پروازم نيست
در عبور از اين شب،
جز خودت يارم نيست
شكرت اي دوست
عجب!
اين چه خوش پايانيست
وين چه نيك آغازيست!...
سر سودايم نيست
دلم انگار شكست،
پر پروازم نيست
در عبور از اين شب،
جز خودت يارم نيست
شكرت اي دوست
عجب!
اين چه خوش پايانيست
وين چه نيك آغازيست!...