چنان شادم كنون كز دوري درد
درونم مي شود هر آتشي سرد
چنان شوقي دَوَد در آستينم
كه جان بيرون شود از پوستينم
نه اينكه گويمت دردي دگر نيست
كه با اين خوش خبر، از غم اثر نيست
در اين دنيا كه غم از آسمانش
ببارد بر سر پير و جوانش،
چه خوش باشد سلام آشنايي
شنيدن در هواي بي نوايي
صدايت را شنيدم اي مسافر
به ديدارم نمي آيي تو آخِر؟
تو بودي يار ديرينم تو بودي
كزين بند خزان جانم ربودي
بهارت سبز و جانت باصفا باد
ز سرما و زمستان خانت آباد
بماند بين ما اين عهد و ميعاد
كه تا هستم تو باشي جان ميلاد
كه تا هستم تو باشي جان ميلاد