و نه ديگر هرگز
هيچ مپندار كه باز
مي بري دل با ناز
هيچ مينديش كه بيش
سردهم آن آواز
اگر آوازي بود
دل من تنگ نبود
دل تو سنگ نبود
نغمه دلهامان بجز آهنگ نبود
من چه بيدل بودم
با تو مي گفتم من
از غبار اين تن
پر غم و پر شيون
و نه ديگر هرگز
هيچ نباشد آغاز
كه تو را گويم راز
تو چو بومي بودي
كه به تو رنگ زدم
من چو سازي بودم
به تو آهنگ زدم
ولي افسوس چرا
تو به من سنگ زدي،
بشكستي آن ساز
من چه نادان بودم
بيخود از جان بودم
كه بجانم بستم آتش عشقت را
عاقبت فهميدم از چه نالان بودم
آتش سردت را همچو باران بودم
تو مرا ياد نكردي هرگز
من از اين تنهايي مست و لنگان بودم
نه
نه ديگر هرگز
سخن از عشق نباشد ديگر
سوي اين غمكده سرد و تُنُك
عابري از سفر دور و دراز
راه نيابد ديگر
دوستي زمزمه عشاق است
غزل از دوستي و عشق و وفا
بيش از اين پيش دلم
كس نخواند ديگر
من بيدل را چه به عشق؟
سوته دل را چه به دوست؟
من چه كارم با اوست؟
دگرم هيچ كسي
دوست نداند ديگر
همرهم تا فردا
كس نماند ديگر
آسمان را ديدم
بي هوا باريدم
آسمان دلم اكنون
ابر ندارد ديگر
تا زماني شايد
دل نبارد ديگر
بر زميني سنگي
هيچ نكارد ديگر
نه
نه ديگر هرگز
به دلم مُهر محبت نزنيد
من نخواهم
با مِهر
بر سرم دست مروت نكشيد
بجز اين دل هرچه دارم ببريد
دست به اين ساز بلاهت نزنيد
به دلم رنگ غنيمت نزنيد
كز صفا و انس و الفت هرچه بود
رهگذاري ز بساطم بربود
از سرورش حتي بر فغانم نسرود
هيچ نماندم ديگر
جان من هيچ مگو
بي دلم تك بگذار
تا به فردايي دور،
تا قيامت بدرود