قحطی است این آری
به باغ دل من چند بهاری است
قحطی گل شده است
چند صباحی است دگر
علف هرزهی تنهایی ها
یار سُنبُل شده است
صحبت از دلشدگی دیگر نیست
شیون و نالهی درد
کار بلبل شده است
بین این خسته گیاهان با رَسَنی پل زده ام
گذر از رود خروشان حیات
کار این پل شده است
نه بهاری، نه سروری، نه به فکر آرزویی
دل از این سوتهدلی ها
خالی از کل شده است
قحطی است این آری
قحطی گل شده است