او بود اسیر دل
دل خود اسیر دوست
او غافل از خود و دل بیخبر ازین
کینجا نه کوی اوست
دور از خدا که نیست
از دوستان چه دور
کین کنج بیکسی زندان آرزوست
بعد از گذار عمر
رخسارهام ببین
کز بغض و اشک و آه
اینگونه رنگ و روست
با این همه فراق
با این همه عذاب
با تلخی شراب
یا دوری سراب،
با این همه هنوز
من نیز چون شما در فکر کوچکم،
می بینم که عشق
درمان درد او،
پایان کند و کو،
گنجینه ای نکوست
میزان و سمت و سوست