دیگر خرج نمی کنم
هرگز
فکرش را هم نکن
دیگر نه سنگ زیرین آسیابی خواهم بود
و نه دلتنگ التفاتی
درها را می بندم
پنجره ها را نیز
و چشمانم را حتی
-اگر نیاز شود-
دیگر نه تو را می خواهم و نه ارتباطی
دیگر خرج نمی کنم
از این تحفه ی گران زندگانی
دوستیم را دیگر به پایتان بی ارزش نخواهم کرد
فقط خواب می خواهم
همین و بس
وای خدا چقدر خسته ام...