کاش دوستی ها را به عمل می دیدیم
نه به توماری حرف
کاش پاکی ها را ز صفا می دیدیم
نه به خرواری برف
کاش به جای
لافِ از دوستی و مردی و عشق
نان ز بازوی وفا می خوردیم
تحفه بر خوان فقیری حتی
در خفا می بردیم
کاش آدم اینقَدَر ارزان نبود
دل شکنی این همه آسان نبود
شرط بزرگی و رسیدن به کام
پل زدن از گُردهی یاران نبود
یا که در کوچه و صحرا و دشت
قحطی باران نبود
ساده تر از این چه بگویم که باز
دغدغهمان نان نبود
زندگی و مرگمان بی سر و سامان نبود
هرچه بگویم کم است
گرچه بگفتی بگو
لیکن ازین گفتگو چارهی درمان مجو